تبليغاتX
RuHe AzOrDe

درد دوریت

رگهایم را می خشکاند

مثل روح جنینی که جسم بی جانش را

در سطل زباله ای پیدا می کند

مثل آخرین برگ پاییز...!


+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:56 نويسنده حمیدرضا |
+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 1:46 نويسنده حمیدرضا |
 

 

این روزها با حساسیت فصلی دست و پنجه نرم می کنم!

از درس و زندگی افتادم!

 

امیدوارم

هیچکدوم از دوستای خوبم تجربه اش نکنن!

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 15:57 نويسنده حمیدرضا |

تمامی روزها یک روزند

تکه تکه میان شبی بی پایان

 

(شمس لنگرودی)

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:34 نويسنده حمیدرضا |


یک دلنوشته (البته از خودم نیست...)




کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری

که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی

به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی

که محکم هستی

که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی

یاد می‌گیری...!




+ تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 20:56 نويسنده حمیدرضا |

تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای
که پرندگان زیادی را شیر می داد
چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند...!

(شادروان غلامرضا بروسان)


درگذشت ناگهانی غلامرضا بروسان و الهام اسلامی  ودختر خردسالشان را به جامعه ادبی کشور تسلیت عرض میکنم...


+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 12:48 نويسنده حمیدرضا |
همیشه در معرض حمله بودم،همیشه چشمانم از حیرت گرد بود؛ حتی در خواب هم دست از نظاره ی خود نمی کشیدم. از وجود خود هیچ چیز نمی فهمیدم، فکر این که نمی توانم از خودم فارغ باشم دیوانه ام می کرد و به همه آدم های ساده حسادت می کردم.

پوسته من از نوع دیگری بود.


_ ولادیمیر ناباکوف، رمان "چشم"_

+ تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 10:22 نويسنده حمیدرضا |
امروز که همه به مناسبت عید شاد و سرزنده بودند

                                                                   تن دوست ناکام و ۲۰ ساله ام را به خاک سپردیم..

هنوز باورم نمیشه  که سهیل عزیزم برای همیشه تنهام گذاشت

یاد خنده هاش و تمام خاطرات خوبی رو که در هشت سال دوستیمون باهاش داشتم هیچوقت فراموش نمی کنم...

روحش قرین رحمت الهی..!

(از دوستان عزیزی که این مطلب رو مشاهده می کنند خواهش دارم که با ذکر یک صلوات روحش رو شاد کنند.ممنونم!)

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 23:34 نويسنده حمیدرضا |
چشمهایم به هیچ می رسند..

وقتی

حس یک دروغ متولد می شود

و

تنهایی

نوش دارویی بعد از این ویرانیست

آه..

این ساعتهای مرده

روز  و شب را نمی شناسند

و

رهگذرها خوب میدانستند..

                                پنجره

                                         سالهاست

                                                          عبور تگرگ را

                                                                         با تَرَک باور می کند..



+ تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 23:32 نويسنده حمیدرضا |
گاهی از درد می توان گفت

گاهی از خوشی های یک روزه

اما

بودن جای خودش را ثابت می کند

نسل من

بی دردی اش درد است...

این سکانس های تکراری

صبح

شب

و خواب بعد از ظهر

همیشه می ماند

باید فکری اساسی کرد

                      برای زندگی که

                                         هیچگاه شوخی ندارد...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 21:19 نويسنده حمیدرضا |