درد دوریت
رگهایم را می خشکاند
مثل روح جنینی که جسم بی جانش را
در سطل زباله ای پیدا می کند
مثل آخرین برگ پاییز...!

این روزها با حساسیت فصلی دست و پنجه نرم می کنم!
از درس و زندگی افتادم!
امیدوارم
هیچکدوم از دوستای خوبم تجربه اش نکنن!

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان
(شمس لنگرودی)
یک دلنوشته (البته از خودم نیست...)
تو نمی میری
همچون
پرچمی که سربازان بسیاری
در
آن شلیک کرده باشند
هر
شب به هنگام باد
ماه
را از خود عبور می دهی
در
تو سر گوزنی را دیدم
که
هنوز
شاخ
هایش به سمت کوهستان
کج
بود
چشمه
ای
که
پرندگان زیادی را شیر می داد
چطور
می تواند مرگ
از
تو
تنها
گودالی را پر کند...!
(شادروان غلامرضا بروسان)
درگذشت ناگهانی غلامرضا بروسان و الهام اسلامی ودختر خردسالشان را به جامعه ادبی کشور تسلیت عرض میکنم...

پوسته من از نوع دیگری بود.
_ ولادیمیر ناباکوف، رمان "چشم"_
تن دوست ناکام و ۲۰ ساله ام را به خاک سپردیم..
هنوز باورم نمیشه که سهیل عزیزم برای همیشه تنهام گذاشت
یاد خنده هاش و تمام خاطرات خوبی رو که در هشت سال دوستیمون باهاش داشتم هیچوقت فراموش نمی کنم...
روحش قرین رحمت الهی..!
(از دوستان عزیزی که این مطلب رو مشاهده می کنند خواهش دارم که با ذکر یک صلوات روحش رو شاد کنند.ممنونم!)

وقتی
حس یک دروغ متولد می شود
و
تنهایی
نوش دارویی بعد از این ویرانیست
آه..
این ساعتهای مرده
روز و شب را نمی شناسند
و
رهگذرها خوب میدانستند..
پنجره
سالهاست
عبور تگرگ را
با تَرَک باور می کند..

گاهی از خوشی های یک روزه
اما
بودن جای خودش را ثابت می کند
نسل من
بی دردی اش درد است...
این سکانس های تکراری
صبح
شب
و خواب بعد از ظهر
همیشه می ماند
باید فکری اساسی کرد
برای زندگی که
هیچگاه شوخی ندارد...
